نآمرئی

I wanna take u somewhere

سه شنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۴۳ ق.ظ

اون روز بعد از دو ساعت کلنجار رفتن با صفحات فصلی ک خونده بودم و تستاشم حل کرده بودم از میزم بلند شدم کتابامو زدم زیر بغلم و بیخیال اون راه طولانی تا اتاقم شدم و حدود نیم ساعت بعد تو ایستگاه اتوبوس منتظر بودم

هوا هم خیلی سرد و گرفته بود

آدمایی که رد میشدن و نگاه میکردم و برا هر کدومشون تو ذهنم ی داستان میساختم 

و همزمان سعی میکردم با آدمایی ک در حال عبور بودن برخورد نکنم

تو این جور موقعا سعی میکنم گردنمو توی یقه م فرو کنم 

و شونه هامو بیشتر از حد معمولش بدم بالا

تا به چشم کسی  آشنا نیام چون واقعا روزایی که حتی حوصله خودتو نداری صحبت کردن با آدما کار زجر آوریه

یکی ازین آدمایی که رد میشدن یکی از بچه های قدیمی بود که لبخند میزد و با هیجان خیلی زیاد ی چیزی رو برا اون یکی تعریف میکرد و گه گاهی هم برا تایید ی نگاه به دوستش میکرد و دوباره از نو ....

من میدیدمش و اون منو نه

این لحظه هزاران بار دیگه اتفاق افتاده برام

مثل اون موقعایی ک تو مدرسه علیرغم حضور برام غیبت میزدن

مثه ی روح

مثه ی موجود نآمرئی

که بقیه نمیبیننش 

از اون روزی که فهمیدم تمام روابط دنیا دو طرفه نیست چند سال نمیگذره

و همین باعث میشه این مسئله پیش پا افتاده کلی پیچیدگی داشته باشه برام

این ینی اگه بقیه منو نمی بینن منم نمیبینم

یا 

اینطور بگم در حالیکه من بقیه رو نمیبینم ،بقیه منو میبینن

مثلا تو ی روزی که کنار خیابون منتظر اتوبوسم

یا همون موقعی با قدما بلند تر از توانایی سعی میکنم هرچه زود تر اون خیابون طولانی رو تمومش کنم

یا مثلا وقتی که با چشای بی رمقم آدما رو نگاه میکنم




نمیدونم شاید بقیه هم فهمیده باشن ک چ رنجی میکشم 

رنجی که حتی کلمات هم توانایی توصیفش را ندارن

شاید هم نمی فهمن 

چون 

من نامرئی م



سوار شدم

نشستم کنار پنجره جایی که مغازه ها رو ببینم 

گرفتگی شهر

خفگی آدماش

و برای خودم در مورد هر قسمتی رشته ای از خیال می بافتم 

رشته هایی طولانی و دنباله دار

و کیفم را محکم بغل کرده بودم

که مبادا این هم فکر رفتن کند

مغزم درد میکرد

درست تر بگم ماهیچه های سرم درد میکرد

میزدند

انقباض و انبساط های پی در پی دردآور

از توی کیفم بوی ساندویچ ناهار م می آمد

ولی هنوز کیفم را محکم چسبیده بودم

و بیرون رو نگاه میکردم 



وهمه بلند بلند برای هم تعریف میکردن و من غرق این همهمه و سردی و مه خیابونا شده بودم


تصمیم گرفتم چند ایستگاه بعد تر پیاده بشم 

و برم سمت مدرسه



دقیقا جلو مدرسه قبلی م پیاده شدم

انگار یک دفعه قلبم وایساد

درست تر بگم اون فشاری که قلبم برا خارج کردن خون از خودش رو کرد حس کرد

سنگینی سرم

داغ شدن پلکام

و زبری دسته کیف تو دستام

این جنس دلتنگی آزار دهنده ترین اتفاقی که دارم

در این نقطه زمین همه زندگی من بد جور به هم گره خورده

و شاید یک روز مرگم هم بی ربط به این منطقه نباشد

جایی که بین کوه ها وانبوه درختان 

و هیجان بچه های دبیرستانی 

هنوز هم دنج ترین جای شهر و شاید دنیای من است

شماها نمیدانید ولی داخل آن دیوارهایی که من پشتش ایستاده بودم

یک صندلی وجود دارد

به وسعت 

تمام فکرها

ایده ها

اتفاقات

شکست و پیروزی ها

ناراحتی ها

خوشحالی های

چندین ساله ی من


آخ که دلم هنوز که هنوز است در رویا پر میکشد به سمتش



راه افتادم به سمت ادامه خیابان 

جایی که ادامه دیوار ها تا دور ها کشیده شده بود

از لای در بچه ها رو میدیدم که بالا و پایین می پریدند

و صدا هیجانشان با خفگی خیابان ها مغزم را فشار میداد

از پیاده رو به آن سمت خیابان

جایی ک دیگر قلمروش نبود

چند گام بلند سریع از ترس 

نفس های منقطع

میترسیدم برگردم عقب و نگاهش کنم

بعد از اینکه خوب دور شدم

ایستادم نفس نه چندان عمیقی کشیدم و درحالی که از ترس انگشت اشاره ام رو با دست چپم فشار میدادم کمی چرخیدم به راست

و با گوشه چشم راست یک بار دیگه نگاه کردم

آخ ک باد سرد 

جایی جز وزیدن جز چشمان داغ من پیدا نکرده بود

و نگاهی سرد که تا ابدیت در آن جا ماند

نگاهی  که از سرما اشک در آن یخ بست





ادامه راه 

با گام های بلند

با سنگینی کیفم

خفگی خیابان

و بی روحی درختا




در اتاقم 

گرمای اشک هایم

۹۵/۱۱/۲۶
نآمرئی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی