نآمرئی

آخرین مطالب

نه بهمن

جمعه, ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ۱۲:۱۴ ب.ظ

ب روال همیشه 

پنج شنبه 

گریه

یا برو ک بری، یا بمون ک بمونی 

و اومدن خونه گریه مداوم و هق هق

بعدش رسیدن خانواده‌ 

چرا چشات قرمزه

هیچی سرما بود دارم سرما میخورم 

بعدش ی حموم طولانی گرم

ی خواب خوب

رها کن این ادم و خیالشو

بسه دیگه 

  • نآمرئی

بهمن دودی

دوشنبه, ۷ بهمن ۱۴۰۴، ۱۲:۳۸ ب.ظ

نه بهمن تولدش هست بعد از ی ماه حدودا بی‌خبری شاید براش ی پیام تبریک بفرستم

طبق روال 11 م تا 20 م محل طرحم هستم. 

15 م عقد دعوتیم. 

دیگه هیچی حس نمی‌کنم. با اینکه روی هیچ دارویی نیستم اما اصلا ناراحت نیستم.

دلم میخاد میتونستم گریه کنم. چیزای زیادی هست براش گریه کنم

ب خلاصه 404 فک می‌کنم. برای من در عین نزدیک بودن و رسیدن دل کندن بود خلاصش

دل کندن

واقعا اون‌قدی ذوقم کور شده و منهدم شدم ک حتی رغبت نمی‌کردم برم امسال چند دست لباس بخرم، حتی لباس تو خونه‌ای. 

با خودم فک می‌کنم همینا خوبه ،ولش کن لباس میخام چیکار وقتی دلم خوش نیس. 

واقعا اینکه تو روند بزرگتر شدن هرسال باید چیزایی ک دوس داری رو بذاری زمین تو ایران تا بتونی زنده بمونی و زندگی ت رو ادامه بدی، تو طولانی مدت باعث میشه دیگه ادمی ک باقی می‌مونه اصلا شباهتی ب تو نداشته باشه.

این روزا ب رفتن دائمی از تهران و زندگی کردن و کار کردن تو ی شهری ب غیر از تهران فک می‌کنم ،قبلا فقط رفتن بود الان رفتن و موندن.

واقعا ادم وقتی پیش کسایی هست ک دوسشون داره و دوست دارن فرق نداره کجا زندگی می‌کنی . از اون سمتم وقتی هیچ کس، هیچ کجا تو رو نمیخواد بازم فرق نداره کجا زندگی کنی.

پذیرش بعضی چیزا خیلی سخته، آدم اولش از پذیرش طفره میره ولی بعدش ک میپذیری با اینکه سخته ولی زندگی‌ست جریان میوفته.

  • نآمرئی

رها رها، رها من

دوشنبه, ۹ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۱۸ ق.ظ

دلم خیلی شکسته و هرچی هم خودمو سرگرم می‌کنم، باز دوباره یادم میاد 

  • نآمرئی

سوگ

دوشنبه, ۲۰ آبان ۱۴۰۴، ۰۵:۴۸ ب.ظ

دارم به زور خودمو میکشونم تو زندگی 

  • نآمرئی

آرزوی دیرینه

جمعه, ۲۷ ارديبهشت ۱۴۰۴، ۰۶:۰۷ ب.ظ

نه ماه از طرحم توی صنعت میگذره و توی این مدت اگر نگم تماما، ب راحتی تا 80 درصد تبدیل به ادم جدیدی شدم. اینجایی ک من هستم قسمت بزرگی از روزم ینی 5 ونیم صبح ک بیدار میشم تا 5 عصر، میره. و این باعث میشه کل آخر هفته م ب استراحت بگذره و تقریبا مث جسد خواب باشم. به خودی خود سیستم بدی نیس مخصوصا برای منی که دنبال ی جایی میگشتم خودم رو devote کنم اما داستان از اونجایی بد میشه ک دیگه نمیتونی فکر کنی و نمیفهمی چی درسته چی غلط. گاها میدونی چی درسته اما جون رفتن ب مسیر درست رو نداری. الان کلی دوره فرمولاسیون و چیزای دیگه صنعتی ثبت نام کردم ولی هیچکدوم رو ندیدم، کلی رفرنس دانلود کردم اونا رو نخوندم کلی ادم هست که باید برم باهاشون صحبت کنم اما همش پشت گوش میندازم خلاصه کار انجام نداده زیاد دارم. حس میکنم چون قبل از ورود ب شرکت هدفام سفت و سخت نبودن الان شرکت برام اولویت شده و همه ی انرژی م صرف اون میشه اونم جایی ک مطمئنم خیلی آینده خوبی در انتظارم نیست. نمیدونم چرا خودمو فراموش میکنم چرا خودمو میذارم اولویت دوم و یا سوم و ترجیحم اینه کارای اونا با دقت بیشتری انجام بشه تا اینکه کار خودم انجام بشه ی جورایی انگاری دارم انتقام کم‌کاری دانشگاهو از دوره طرح از خودم میگیرم. نمیدونم برای بقیه بچه هایی ک مث من تو موقعیت مشابه هستن همینه یا ن.

البته نمیتونم خیلی سخت هم ب خودم بگیرم چون این مدت اتفاقای دیگه ای هم افتاد و ماجرای اون فرد خاص و امامزاده تجریش ب انتهاش رسیده و مغز و روحم سبک شده و خالی ک فرصت کردم تو انعکاس روزای بهاری خودمو اینطوری بی‌سپر ببینم. از این جهت روزای سختیه. گیج و گنگم. قلبم درد میکنه ولی میدونم باید عبور کنم.

شاید بزرگسالی و نزدیک سی بودن همینه!

  • ۰ نظر
  • ۲۷ ارديبهشت ۰۴ ، ۱۸:۰۷
  • نآمرئی