نآمرئی

کنار هم گذاشتن کلماتی که در قالب یک جمله در کنار هم

قرار نمی گیرند برای مغزی که مدتها از نوشتن خودشو دور کرده ........

الان ی ربعه دارم به ته جمله بالا فک میکنم ولی نمیتونم تمومش کنم 

شاید ذهنم خیلی آشفته س که نمیتونم تمرکز کنم روی غیر آنچه الان تمرکز کردم ولی هر چی که هست خوب نیست

خوب یادمه برای چی تصمیم گرفتم یک تغییر اساسی کنم چون میخاستم شاد باشم پرانرژی و پر از ایده های خوب

نمیخاستم از اون موقع تا بی نهایت هر روز با جریانای منفی ساخته اطرافم همراه بشم

ولی از اینکه خیلی وقته معلقم و معلق دیده میشم خیلی ناراضیم 

شاید من خیلی زیاد تر از اون چه که فک میکردم با اطراف واطرافیانم فرق دارم و این خیلی خوب نیست

اینکه تنها موندم و اینکه نمیتونم به تصمیماتی ک میگیرم پابند باشم 


شاید خستم ....

من خیلی خسته م 

به اندازه صد سال 

یا هزار سال

چ فرقی داره


اینجا ک من ایستاده ام مغزها در حالت سکوت ن و هیچ کس به نوشتن فک نمیکند ؛چاره ای جز این نیست

نمیدانم شاید به خاطر دکتر عوارضش احساساتی شدنه 

هرچی که هست خیلی بی منطق به نظر میام!

۰ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۲
نآمرئی
You just want attention!




پ.ن:زنده ام
بشنوید:attention Charlie puth
۰ نظر ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۰۳
نآمرئی

دلم  تنگ شده 

بابا بارام بارام رام






ی اهنگه 

همین

۰ نظر ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۰۸
نآمرئی

باید وایساد و نگاه کرد به کارایی که کردی 

به کارایی که هنو مونده




یادم رفته چی خوشحالم میکرد 

فیلم دیدم کلی حس قبلی نبود 

خیلی خوب میشد اگه گم نمیشدم اگه دیده میشدم

ولی من به این مدل زندگی عادت کردم و اذیتم نمیکنه

و معتقدم همه این وضعیتا ی روز تموم میشن و من بدون نگا کردن به پشت سرم و اهمیت دادن به چیزایی که الان مهمن غیب میشم

۰ نظر ۲۹ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۲۹
نآمرئی

ا تو این مدت مغزم پر کلمه شده و من هیج جایی ثبتشون نکردم 

جمله هایی که زیر حرکت ابرها ساختم و عمرشان به کوتاهی رنگین کمان بعداز باران بهاری بود

و مغزی که حتی یک صدم ان هارا یادش نمی اید

من باید تصمیم بگیرم به اینکه بنویسم مگرنه چند روز دیگر روزنامه مینویسد از بس حرف نزد مرد،!


بلللللله

۰ نظر ۲۰ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۳۳
نآمرئی