نآمرئی

جایی ک اخرای شب گره کوری میخورد به گذشته نامعلوم فراموش شده

تجربه تقریبا تکراری ای ست ولی هربار قدم بعدی فراموشم میشود؛قدم بعدی ای ک نامعلوم تر از گذشته به نظر میرسد

چشم های براق دردناک غصه از حمله سهمناک خواب در امان نمی ماند 

محو ناکجا اباد میشود

محو میشوم

زمان معنی خود را از دست میدهد 

مکان دوباره نامفهوم میشود

دوباره همان حالت قبلی ؛انعکاس نفس های گرم در ان سرما مبهم و غلیظ ب خودمم برمیگردد

محبوس شده در فضای محدودی ک هر لحظه تنگ تر میشود

گرما ی عجیبی‌ دارد

قوسی ک دور گردنم گره خورده سعی میکند مرا هر لحظه بیش از پیش در خود بکشاند

هیچ تلاشی برای رهایی نمیکنم؛خودم را به دست این اتفاق عجیب و تکراری و مرموز میسپارم

برجستگی استخوان ترقوه که حس میشود

مطمئن شدم رهاورد این شب‌ ظالم ست

همان تکراری دردناک




وقتی از مرز غصه رد میشدم خبرش در روح نامعرفت دورت نقش بست 

اما تو از کجا میدانستی حلقه اغوشش گرمت دوای‌این درد ست


تو هدیه ی یک رویای غیر واقعی یک غصه واقعی بودی


۰ نظر ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۴۵
نآمرئی

میتونستم کلمات رو با ترتیب و معنای بهتری کنار هم بچینم ک گویا ی بیکاری و حوصله سر رفته م باشه

ولی خب

حتی حوصله مرتب کردن رشته های ذهنم رو هم نداشتم




نیمه شب آذر بیرحم

۰ نظر ۱۱ آذر ۹۶ ، ۰۱:۲۹
نآمرئی
الان واقعا فک می کنم گوشی و نت نعمت بزرگیه 
ی چیز عجیب خوب تو این مدت ک کلی کمکم کرد واقعا دارم فک می کنم اگه نت نبود چجوری باید این همه ادم گریز بودنم رو مخفی می کردم
این دوران خیلی دوران عجیب و سختیه .اینکه غرورم کاملا له شده شاید از همه چیز تو این مدت معلوم تر باشه
چیزهایی رو تجربه کردم ک تا قبل ترش همش در حد نوشته بود برام و تجربیات بقیه ولی انگاری واقعی ن



تو این زمان کم تو این شهر جدید کلی تجربیات عجیب گرفتم
فردا قراره برگردم
۰ نظر ۱۸ مهر ۹۶ ، ۲۳:۱۵
نآمرئی

غم من پایان ندارد

۰ نظر ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۰۸
نآمرئی
#من_چگونه_نبودنت_را_نفس_میکشم



شاید نفس میکشم ولی زندگی نمیکنم
شانه های من ضعیفن برای تحملش تو کمکم نمیکنی؟!
۱ نظر ۲۲ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۵۷
نآمرئی