نآمرئی

دلم  تنگ شده 

بابا بارام بارام رام






ی اهنگه 

همین

۰ نظر ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۰۸
نآمرئی

باید وایساد و نگاه کرد به کارایی که کردی 

به کارایی که هنو مونده




یادم رفته چی خوشحالم میکرد 

فیلم دیدم کلی حس قبلی نبود 

خیلی خوب میشد اگه گم نمیشدم اگه دیده میشدم

ولی من به این مدل زندگی عادت کردم و اذیتم نمیکنه

و معتقدم همه این وضعیتا ی روز تموم میشن و من بدون نگا کردن به پشت سرم و اهمیت دادن به چیزایی که الان مهمن غیب میشم

۰ نظر ۲۹ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۲۹
نآمرئی

ا تو این مدت مغزم پر کلمه شده و من هیج جایی ثبتشون نکردم 

جمله هایی که زیر حرکت ابرها ساختم و عمرشان به کوتاهی رنگین کمان بعداز باران بهاری بود

و مغزی که حتی یک صدم ان هارا یادش نمی اید

من باید تصمیم بگیرم به اینکه بنویسم مگرنه چند روز دیگر روزنامه مینویسد از بس حرف نزد مرد،!


بلللللله

۰ نظر ۲۰ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۳۳
نآمرئی

بیشتر زندگیم تا الان شاهد این بودم که زمان اون چیزی نیس که روزش در بیست وچار ساعت ، ساعتش شصت دقیقه و دقیقه ش ی ثانیه س

ثانیه ای به اندازه چشم به هم زدن کوتاهه گاهی اوقات به اندازه  ی آه دردناک طولانی و کشدار میشه 

روزایی که ی سال میگذرن وعقربه هایی که در هیاهوی شهر شلوغ من تکان نمیخورند

چه دقیقه های زیادی از عمرم سریع گذشتن کوتاه تر از صدم ثانیه 

روزای زیادی دارم که اصلا نمیدونم چطور گذشت حالا شاد ناراحت ناامید خسته پرانرژی یا هر چیزی

اون قدر بی برکت بودن برام که انگار اون روزا من نبودم که زندگی میکردم یکی دیگه بوده به جای من

روزای طولانی هم داشتم روزایی که از صب تا صبش هزار رقم کار متفاوت انجام دادم کارایی که انجام دادنشون ی ماه زمان لازم دارم

اونجا هم خودم نبودم

واقعا تو حجم ثانیه ها و این مدل زندگی گم شدم

ته دلم به سمت نا امیدی و غم عظیمی میره که ترس از اشکار کردنش دارم



زندگی عجیب بوده برام و هنوز هست شاید تنهادلیل ادامه دادنم این باشه


پ.ن ی خانمی رو برو م نشسته بود و ب ی جایی خیره شده بود سنش خیلی زیاد نبود ولی خ شکسته و درمونده به نظر میومد داشتم 

یا خ.ع افتادم 

خیلی غم سنگینیه واقعا درکش خیلی سخته بعضی وقتا فک میکنم ی دروغه  و مغزم اتفاقاتی دال بر غیر حقیقی بودنش رو کنار هم میچینه ولی وقتی یاد اون موقع میفتم که با ی هیکل کج شده و لاغر تر از همیشه و چشایی که از گریه خیلی کوچیک شده بودن مواجه شدم تمام ذهنیات مزخرفم مثل  ی حباب میترکه و بعدشم هیچی



لطفا دعا بفرماییدش

۰ نظر ۲۰ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۱۶
نآمرئی

هر صبح که میرم وسایلی که دیروزش با خستگی جمع کرده بودم و تو کیقم با خودم تا خونه اورده بودم رو باز میکنم

نمیذارم چیزی ار کتابام اونجا بمونه

با اینکه اونجا ی زمان طولانی مال من بود

دیگه نیست

و هر لحظه ممکنه بیرونم کنن !

واقعا من چه بلایی سر خودم آوردم

دنیا چه بلایی سر من آورد


پ.ن اگر خبر مرگ نزدیکان یکی از محبوبانتون رو بشنوین چ میکنین؟

شاید نگفته باشم ولی مرگ برام خارج تصوره و خیلی برام سنگینه 

برای آرامش روح اون عزیز و صبر به مادرشون (که محبوب بنده هستن)لطفا دعا بفرمایین

۰ نظر ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۰۳
نآمرئی